درحال تفکر

26 / 12 / 1425

 18 / 11 / 1383

 6 / 2/ 2005

 درباره خودم

 

بسمه تعالي.......من نمي خواستم در اينجا ازخودم چيزي بنويسم ولي متاسفا نه بعضي بر خلا ف دستورات اسلا م تنها به شنيدنيها ويا ازآن بد تربه توهمات خود و بدون تحقيق درباره من مطالبي ميگويند ومي نويسند كه به هيچ وجه به من اين وصله ها نمي چسبد من درباره آنچه گفته اند و مي گويند حرفي نمي زنم و به خداي تعالي واگذار مي كنم زيرا او بهترين مدافع است و خودش در قرآن فرموده : « ان الله یدافع عن الذین آمنوا » و وعده خدا تخلف ندارد. ولی شرح مختصری از زندگی خودم با قلم خودم از اول کودکی تا این تاریخ در شبهای آینده می نویسم و خدای تعالی را گواه می گیرم که جز حقیقت چیزی نگویم و ننویسم. انشاالله شبهای آینده موفق شوم آنچه وعده داده ام برایتان در این بخش از سایت بنویسم امید وارم هرچه می خواهید بگویید راحت بتوانید از زبان خودم به دیگران بگویید و مسئول درگاه پروردگار نباشید. ضمنا مطالعه کنندگان بدانند که آنچه لغو گویان جاهل علیه من گفته اند چیزهای بدی که هیچ کس نپسندد نیست بلکه من می خواهم آنها فقط از زبان خودم درباره خودم با مسئولیت خودم حرف بزنند .

 

مرحوم حاج سیدرضا ابطحی

27/12/1425

 19/11/1383

 7/2/2005

 

درباره خودم

 

 بسمه تعالی........من درسال 1314 شمسی هجری در مشهد مقدس در بالا خیابان کوچه زردی متولد شدم. پدرم به دیانت و سواد معروف بود واصالتا مشهدی بود مادرم اهل تهران وخانم محجوبه و متدینه ای بود من از این مادر برادری که بزرگ شود نداشتم ولی پنج خواهرکه هریک دارای فرزندان زیادی شدند داشتم . سه نفر انها شوهرهاشان ازعلماء بودند من ازکودکی تحت تربیت مستقیم پدرم بودم .او بسیارمتدین بود تا جائیکه من بیاد دارم نماز شبش ترک نمی شد دفعاتی به محضر حضرت بقیة الله << روحي فداه>> مشرف شده بود جلسات تربيت روحي و سير وسلوك و تعليم معاني قرآن واحكام اسلام براي مردم داشت. مكاشفات و مشاهدات خوبي بدون انكه ادعائي داشته باشد داشت وعلماء و بعضی ازمراجع و اولیاء خدا به او علاقه خوبی نشان میدادند او در لباس مقدس روحانیت بود ولی قالب ترا ش بود و پای مصنوعی می ساخت وازاین راه زندگی میکرد واو در روز جمعه هشتم ماه مبارک رمضان سال1355 شمسی از دنیا رفت و در کنارقبرستان خوا جه ربیع مشهد مقدس او را دفن کردند. خدا او را رحمت کند << سوره قدر را برای شادی روحش بخوانید >>

 

 

 

در سن چهار سالگی در کنار پدرم

28 / 12 / 1425

 20 / 11/ 1383

 8 / 2 / 2005

 

مادرم و نسب نامه ام 

 بسمه تعالي....... در شبهاي قبل گفتم . مادرم زن صالحه اي بود خدايتعالي به او بيشتر ازپانزده فرزند پسر و دختر عنایت کرده بود ولی جز شش نفر انها بیشتردردنیا زنده نماندند و بقیه درهما ن دوران شیرخوارگی ازدنیا رفتند. او تقریبا درسن 45 سالگی با سکته قلبی روز شهادت حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها یعنی 13 جمادی الاول ازدنیا رفت و مورد استقبال فرزندان ازدنیا رفته اش قرار گرفت . اگرچه ممکن بود خودش از فرزندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله نباشد ولی مادر فرزندان پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله بود لذا حدود ده نفر از فرزندان پیغمبر و علی و فاطمه سلام الله علیهم اجمعین باستقبالش آمده بودند و او را به بهشت برزخی در آسمان چهارم انشاءالله برده اند و شواهدی مشعر به این معنی وجود داشت ... نسب پدرم با "بیست و نه"واسطه به حضرت موسي بن جعفر عليه السلا م به اين ترتيب ميرسد "اسم پدرم سید رضا بود پسر سید حسن ابن سید جعفر بن سید حسن بن سید حسین بن سید رجب بن سید قاسم بن سید حسین بن سید نورالدین بن سید میر کلان بن سید میر گنگ بن سید احمد بن سید علاء الدین بن سید حسین بن سید محمد بن سید صلاح الدین ( که قبر مطهر ایشان در آبدانان محل زیارت مردم آن سامان است ) ابن سید فیروز الدین بن سید شرف الدین بن سید شمس الدین بن سید قطب الدین بن سید جعفر بن سید محمد بن سید صالح بن سید اسماعیل بن سید علی بن سید نور الدین بن سید صالح بن سید احمد بن سید ابراهیم المرتضی سلام الله علیه ابن الامام موسی بن جعفر سلام الله و صلواته علیه و علی آبائه و ابنائه "

 

 

 

« اينجانب در سن 14 سالگی »

 

29 / 12 / 1425

 21 / 11 / 1383

 9 / 2 / 2005

 درباره خودم

 بسمه تعالی ............... در روزهای قبل گفتم . پدر ومادرم صالح و متدین بودند کوشش می کردند که درباره تنها فرزند پسر شان کمال تربیت را عمل کنند و چون بحمدالله من از حافظه خوبی برخوردار بودم بعنوان پیش دبستانی مرا به مکتب خانه زنانه در سن پنج سالگی برای یاد گرفتن قرآن فرستادند . شش ساله بودم که روخوانی قرآن را در آن مکتبخانه به پایان رساندم . خوب یادم هست که در شهریور 1320 که متفقین در جنگ جهانی دوم وارد ایران شده بودند من در همان مکتبخانه هواپیماهای جنگی شوروی سابق را بر فراز شهر مشهد که در پرواز بودند مشاهده می کردم . پدرم برای حفظ جان ما از آنجا که از جریانات اطلاعی نداشتیم مرا با دوچرخه به گلستان که یکی از قریه های اطراف مشهد بود برد ولی آنجا بخاطر فرار سرباز ها از پادگان ها و گرسنگی آنها ناامنتر از مشهد بود و لذا دوباره به مشهد برگشتیم و برای مدتی فقر و گرسنگی بر مردم ایران سیطره انداخته بود تا آنکه جنگ تمام شد و پدرم مرا در سن هفت سالگی به دبستان ملی و اسلامی تدین که مرحوم آیه الله شیخ غلام حسین تبریزی عبد خدائی تاسیس کرده بود و در آنجا بسیار رعایت تربیت اسلامی برای بچه ها می شد فرستاد و من آنجا مسغول تحصیل شدم . دوستان من ( که امروز معروف اند ) در آن مدرسه آقای مهدی عبد خدائی و آقای سید محمد خامنه ای بودند . تا آنکه درسهای ابتدائی من تمام شد سپس پدرم مرا برای تحصیل ادبیات فارسی و عربی و کتابهای مختلف اسلامی به مهدیه آقای حاجی عابد زاده فرستاد ( نا گفته نمامند مرحوم حاجی عابد زاده مرد بزرگی بود که چهارده بناء و ساختمان مفصل مدرسه وار در مشهد ساخته بود که در همه آنها مراسم عزاداری و تبلیغ انجام می شد و در ایام هفته مانند مکتبخانه ها به تدریس علومی که برای نوجوانان لازم بود آزادانه می پرداخت که مهدیه یکی از آن بنا ها بود ) من در سن چهار ده سالگی وارد حوزه علمیه مشهد شدم و در مدرسه میرزا جعفر واقع در صحن عتیق در حالی که لباس روحانیت داشتم وارد شدم و به خواندن سیوطی نزد ادیب نیشابوری و آقای مصطفوی پرداختم .

 

« در میان جمعی از اقوام و دوستان در سن پانزده سالگی ( نفر وسط من هستم که طفل خردسالی در بغل دارم )

  

30 / 12 / 1425

 22 / 11 / 1383

 10 / 2 / 2005

 

درباره خودم

 بسمه تعالی ............... در ادامه شرح حال خودم ............... پدرم جلسات زیادی چه در منزل خودمان و چه در جلسات خانه های دیگران تشکیل می داد . عصر های جمعه همیشه دعای سمات و قبل از آن یکنفر از روحانیین مستمعین را موعظه می کرد و صبحهای جمعه دعای ندبه در منزل چهار نفر در ماه تشکیل داده بود و می گفتند تا آن وقت کسی دعای ندبه را نمی شناخت و در ایران دعای ندبه خوانده نمی شد و علت این کار پدرم ( یعنی جلسات دعای ندبه ) این بود که شخصی از اهل اصفهان حضرت بقیه الله ارواحنا فداه را در رویای صادقه دیده بود و آن حضرت برای تعجیل در فرج شان دستور دعای ندبه را داده بودند ( که اصل قضیه در کتاب پرواز روح توضیح داده شده است ) شبها پدرم جلسات قرآن داشت و برای مردم از همان آیاتی که تلاوت می شد توضیحاتی در خور فهم مستمعین و خودش می گفت . جمعی از دوستانش با او کمک می کردند و جلسات را تشکیل می دادند یکی از آنها آقای مشهدی احد بود که از افسران شوروی سابق بود و در جریان متفقین به ایران آمده بود و بخاطر آنکه حضرت رضا علیه السلام او را شفا داده بودند مسلمان شده بود و مرد بسیار متدینی بود که در طرف چپ تصویرش دیده می شود ( و شرح حال این شخص در کتاب پروازروح نوشته شده است ) و نفر بعدی آقای مصطفوی استاد سیوطی ما بود و نفر بعدی حاج مراد علی بود که او هم مرد متدینی بود و نفر چهارم پدرم که در سن چهل سالگی است و نفر پنجم آقای مدرسی سید بزرگواری بود اینها دوستان پدرم بودند که با او تشریک مساعی در تشکیل جلسات می کردند .