فضیلت حضرت علی علیه السلام از دیدگاه اهل سنت قسمت سوم

 

«بيست و يكم»

 

زرندى حنفى در كتاب نظم دررالسمطين صفحه‏ى 113   

نقل مى‏كند كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به على بن ابيطالب عليه‏السلام فرمودند:

 

اى على به تو سه چيز داده شده كه به احدى حتّى به من داده نشده است. يكى آنكه تو داماد منى، ولى من اين گونه (يعنى داماد پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ) نيستم و اين چنين پدر زنى ندارم. و به تو زنى مثل فاطمه‏ى صدّيقه عليهاالسلام دختر من، عنايت شده، ولى به من مثل او زنى عنايت نشده است.

 

و به تو پسرانى از صلب خودت مثل حسن و حسين عليهماالسلام عنايت شده ولى از صلب من مثل آنها به من داده نشده است. در عين حال شما از من هستيد و من از شمايم.

 

توضيح آنكه اگر چه حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام فرزندان پيغمبرند ولى چون فرزندان بلاواسطه‏ى آن حضرت نيستند و در مقابل فرزندان بلاواسطه على بن ابيطالب عليه‏السلام اند. خود امتيازى است كه رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به آن اشاره مى‏فرمايند.

 

«بيست و دوّم»

 

 

گنجى شافعى در كتاب كفاية الطالب مى‏نويسد كه حرث بن مالك مى‏گويد: به مكّه رفتم، سعد بن ابى وقاص را ديدم، از او سؤال كردم كه آيا تازگى براى على بن ابيطالب عليه‏السلام منقبتى شنيده‏اى؟ گفت: چهار چيز براى او ديده‏ام كه اگر يكى از آنها براى من مى‏بود بهتر بود از اينكه در دنيا مثل عمر نوح را مى‏داشتم.

 

اوّل: اينكه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وقتى سوره‏ى برائت نازل شد ابابكر را فرستاد به طرف مشركينِ قريش و او يك شبانه روز به طرف مكّه راه رفته بود ولى بعد به على بن ابيطالب عليه‏السلام فرمود:

 

عقب سر ابى‏بكر برو و سوره‏ى برائت را از او بگير و تو آن را تبليغ كن.

 

على عليه‏السلام خود را به ابى‏بكر رساند و دستور پيغمبر را عمل كرد و ابى‏بكر برگشت در حالى كه اشك مى‏ريخت و به پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عرض كرد: يا رسول اللّه آيا درباره‏ى من چيزى نازل شده؟ پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: نه مگر خوبى، ولى از جانب پروردگار دستور آمده كه اين سوره را جز خودم يا كسى كه از من باشد (يا فرمود: از اهل بيت من باشد) به مردم قريش تبليغ نكند.

 

دوّم: اينكه ما با پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مسجد بوديم و در آنجا زندگى مى‏كرديم ولى يك شب در بين ما صدا زد و فرمود:

 

همه بايد از مسجد خارج شوند (يعنى درهاى خانه‏هايشان را به طرف مسجد ببندند) مگر آل پيغمبر و آل على.

 

ما هم همه بيرون رفتيم و درها را بستيم در حالى كه كفشهايمان را به زمين مى‏كشيديم (با ناراحتى و تأثّر خارج مى‏شديم) وقتى كه فرداى آن شب شد عبّاس عموى پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به محضر آن حضرت رسيد و عرض كرد: عمويت و اصحابت را از مسجد بيرون مى‏كنى و اين پسر را (يعنى على بن ابيطالب را) در مسجد سكونت مى‏دهى؟

 

پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

من از طرف خودم شما را از مسجد خارج نكرده‏ام و از پيش خود اين جوان را در مسجد سكونت نداده‏ام بلكه خداى تعالى امر كرده است كه اين كار را بكنم.

 

سوّم: در جنگ خيبر پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، عمر را با سعد به طرف لشكر فرستاد و آنها شكست خورده برگشتند پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

فردا پرچم را به مردى عطا مى‏كنم كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد.

 

و خيلى پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از او تعريف كرد كه من مى‏ترسم آنها را شمارش كنم. فردا كه شد پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، على بن ابيطالب عليه‏السلام را خواست، اصحاب گفتند كه او چشم درد است ولى در عين حال او را آوردند در حالى كه چشمهاى على بن ابيطالب عليه‏السلام روى هم بود. پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: چشمهايت را باز كن. على عليه‏السلام عرض كرد: نمى‏توانم. پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آب دهانشان را بوسيله‏ى انگشتشان روى چشم على بن ابيطالب عليه‏السلام ماليدند و او شفا يافت و پرچم را به دست او دادند و او فاتح خيبر شد.

 

چهارم: در روز غدير خم، پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود و اين مطلب را به همه رساند كه:

 

اى مردم آيا من به مؤمنين از خودشان اولى نيستم؟

 

اين كلمه را سه مرتبه فرمود همه گفتند: بله.

 

پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

اى على نزديك بيا. على عليه‏السلام نزديك آمد دستش را بلند كرد و پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هم دستش را بلند كرد تا جائى كه من سفيدى زير بغل پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را مشاهده مى‏كردم. سپس فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى او است، اين جمله را آن حضرت سه مرتبه تكرار فرمودند.

 

پنجم: از مناقب على عليه‏السلام اين است كه رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سوار بر اسب سرخش شد و رفت و على عليه‏السلام را گذاشت. كفّار قريش به على بن ابيطالب عليه‏السلام طعن زدند و گفتند كه چون پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سختش بوده كه على بن ابيطالب عليه‏السلام را ببرد و از مصاحبت با او خوشش نمى‏آيد. او را گذاشته است. اين سخن به على بن ابيطالب رسيد. آن حضرت فورا خود را به پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله رساند و مهار ناقه‏ى آن حضرت را گرفت و گفت: قريش گمان كرده‏اند شما كه مرا گذاشته‏ايد سختتان بوده كه مرا با خود ببريد و از مصاحبت با من خوشتان نمى‏آيد. اين را على بن ابيطالب عليه‏السلام گفت و اشكش از ديدگانش جارى شد. پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله غضبناك شد و در ميان مردم به طورى فرياد زد كه همه جمع شدند آن وقت فرمود:

 

اى مردم آيا از شما كسى هست كه براى او حسودى نباشد، سپس رو به على بن ابيطالب عليه‏السلام فرمود: آيا خوشحال نمى‏شوى اى پسر ابيطالب كه تو براى من به منزله‏ى هارون براى موسى باشى الاّ اينكه بعد از من پيغمبرى نيست. على عليه‏السلام عرض كرد: چرا هم از خدا راضى هستم و هم از پيغمبر خدا.

 

«بيست و سوّم»

 

 

خطيب خوارزمى در كتاب مناقب صفحه‏ى 76   

مى‏نويسد كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در روزى كه خيبر فتح شد فرمود:

 

يا على اگر طوائفى از امّت من آنچه را كه نصارى براى حضرت عيسى عليه‏السلام گفته‏اند براى تو نمى‏گفتند من سخنانى درباره‏ى تو مى‏گفتم كه مسلمانى بر تو عبور نكند مگر آنكه خاك پايت و زيادى آب وضويت را براى استشفاء ببرد. ولى همين براى تو بس است كه تو از منى و من از توأم، تو از من ارث مى‏برى و من از تو ارث مى‏برم، تو براى من به منزله‏ى هارون براى موسى هستى جز آنكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود، تو بدهى‏ها و ديون مرا ادا مى‏كنى و به سنّت من با دشمنان جنگ مى‏كنى، در آخرت تو نزديكتر از همه‏ى مردم به من هستى.

 

تو روز قيامت در كنار حوض كوثر جانشين من هستى و منافقين را از حوض كوثر دور مى‏كنى.

 

تو اوّل كسى هستى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مى‏شوى.

 

تو اوّل كسى از امّت من هستى كه داخل بهشت مى‏شوى، شيعيان تو بر منبرهائى از نور سيراب، صورتها سفيد، اطراف من در بهشت هستند، من شفاعت مى‏كنم آنها را و در بهشت آنها همسايگان من هستند.

 

دشمنان تو لب‏تشنه در قيامت صورتهايشان مثل زغال سياه است.

 

يا على جنگ با تو جنگ با من است. مسالمت با تو، مسالمت با من است اظهار محبّت و اظهار صميميّت كردن آشكار به تو، اظهار محبّت و صميميّت آشكار به من است، محبّت تو را در دل نگه داشتن مثل محبّت به من است كه در دل نگه داشته شود.

 

تو درب علم منى، فرزندان تو فرزندان من‏اند، گوشت تو گوشت من است، خون تو خون من است، حقّ با تو است و حقّ به زبان تو هر وقت سخن بگوئى جارى مى‏شود، آنچه تو بگوئى همان حقّ است، آنچه در قلب تو و در مقابل چشم تو است و تو آن را قبول دارى حقّ است.

 

ايمان با گوشت و خون تو مخلوط است آنچنان كه با گوشت و خون من مخلوط است.

 

خداى تعالى به من امر فرموده است كه من به تو و عترت تو و دوستان تو بشارت دهم به بهشت و به دشمنان شما جهنّم را وعده بدهم، يا على وارد حوض نمى‏شود كسى كه دشمن تو باشد و دوستان تو در كنار حوض غيبت ندارند.

على عليه‏السلام فرمود: در اين موقع من افتادم به سجده براى خداى تعالى حمد كردم بر نعمتهائى كه او به من داده است و از اسلام و قرآن اين نعمتها را فائده برده‏ام و خداى تعالى محبّت مرا در دل خاتم الانبياء و سيدالمرسلين انداخته است.

 

«بيست و چهارم

 

اخطب خوارزم در كتاب مناقب صفحه‏ى 78 مى‏نويسد:

 

دو نفر نزد عمر آمدند و به او گفتند: نظر شما در طلاق كنيز چيست؟ عمر از جا برخاست و به طرف جمعيّتى كه دور يكديگر نشسته بودند و در ميان آنها يك مرد «اصلع»بود رفت و به آن مرد اصلع گفت: نظر شما درباره‏ى طلاق كنيز چيست؟ آن مرد گفت: «دو مرتبه است» عمر برگشت به آن دو نفر جواب داد: «دو مرتبه است» يكى از آن دو نفر گفت: ما به خدمت شما آمديم و شما خليفه‏ى پيغمبريد و از شما سؤال كرديم شما به نزد اين مرد آمديد و از او مى‏پرسيد مگر خدا به شما مطالب را تعليم نمى‏دهد؟ عمر گفت: واى بر تو مى‏دانى اين مرد اصلع كيست اين على بن ابيطالب عليه‏السلام است من از پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله درباره‏ى او شنيدم كه مى‏گفت: اگر آسمانها و زمين در كفه‏ى ترازوئى گذاشته شود و ايمان على بن ابيطالب عليه‏السلام در كفه‏ى ديگر باشد ايمان على بن ابيطالب عليه‏السلام رجحان پيدا مى‏كند.

 

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از عمر نقل مى‏كند كه به حضرت على بن ابيطالب عليه‏السلام خطاب كرد و گفت: به خدا قسم اگر ايمان تو با ايمان مردم روى زمين وزن شود ايمان تو رجحان پيدا مى‏كند.

 

در كتاب كنزالعمال جلد 5 صفحه‏ى 33 و در كتاب مفتاح النجاة صفحه‏ى 22 و كتاب روض الازهر صفحه‏ى 100 از ابن عمر نقل مى‏كند كه گفت: اگر آسمانها و زمين را در يك كفه‏ى ترازو بگذارند و ايمان على بن ابيطالب عليه‏السلام را در كفه‏ى ديگر قرار دهند ايمان على عليه‏السلام رجحان پيدا مى‏كند.

 

«بيست و پنجم»

 

 

در كتاب ينابيع المودّه از ابن عبّاس نقل مى‏كند كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند:

 

اى على مَثَل تو در بين مردم مَثَل «قل هو اللّه احد» در قرآن است كسى كه «قل هو اللّه» را يك مرتبه تلاوت كند مانند اين است كه يك سوّم قرآن را تلاوت كرده و كسى كه دو مرتبه «قل هو اللّه» را بخواند مثل اين است كه دو ثلث قرآن را خوانده و كسى كه سه مرتبه «قل هو اللّه» را بخواند مثل اين است كه تمام قرآن را خوانده باشد.

 

همچنين تو يا على كسى كه تنها به قلبش تو را دوست بدارد يك ثلث ايمان را دارا است و كسى كه تو را به قلب و زبان دوست بدارد داراى دو ثلث ايمان است و كسى كه تو را به قلب و زبان و ابراز قدرت در كمك به تو دوست بدارد داراى همه‏ى ايمان است.

 

به خدائى كه مرا به حق به پيامبرى مبعوث فرموده اگر آنچنان كه اهل آسمانها تو را دوست دارند اهل زمين هم تو را دوست مى‏داشتند خداى تعالى احدى از آنها را عذاب نمى‏كرد.

 

«بيست و ششم»

 

در كتاب فرائد السمطين از شهر بن حوشب نقل مى‏كند كه گفت: نزد امّ سلمه بودم ديدم مردى از امّ سلمه اجازه ورود مى‏گيرد و مى‏خواهد به منزل او وارد شود. امّ سلمه پرسيد: تو كيستى؟ او گفت: من ابوثابت خدمتگزار على بن ابيطالبم. امّ سلمه فرمود: مرحبا به تو داخل شو. ابو ثابت داخل خانه شد و امّ سلمه به او مرحبا گفت و احوالش را پرسيد و ضمنا به او گفت: اى ابوثابت در زمانى كه ارواح پرواز مى‏كنند روح تو به كجا پرواز مى‏كند؟ ابوثابت گفت: پشت سر على بن ابيطالب عليه‏السلام خواهد رفت امّ سلمه گفت: موفّقى، به خدائى كه جانم در دست قدرت او است از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شنيدم كه مى‏فرمود:

 

على با حقّ و قرآن است و حقّ و قرآن با على است اين دو هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند تا آنكه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

 

«بيست و هفتم»

 

در كتاب كواكب الدريّة جلد 1 صفحه‏ى 39   

نقل كرده كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

على با قرآن است و قرآن با على است.

 

و نيز در كتاب مجمع الزوائد جلد 9 صفحه‏ى 134   

از امّ سلمه نقل كرده كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

على عليه‏السلام با راستى و درستى است و حقّ با على عليه‏السلام است اينها از هم جدا نمى‏شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

 

«بيست و هشتم»

 

 

در كتاب اسد الغابه جلد 4 صفحه‏ى 31 صنابجى كه از روات اهل سنّت است از على بن ابيطالب عليه‏السلام نقل مى‏كند كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند:

 

اى على تو به منزله‏ى كعبه هستى به سوى تو مى‏آيند ولى تو به سوى مردم نمى‏روى.

 

بنابراين اگر مسلمانها به دنبال تو براى خلافت آمدند و تسليم تو شدند از آنها قبول كن و اگر نيامدند تو به طرف آنها نرو تا بيايند.

 

 

«بيست و نهم»

 

 

در كتاب صحيح ترمذى جلد 13 صفحه‏ى 170   

از انس بن مالك نقل شده كه گفت: در مقابل پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مرغى طبخ شده گذاشته بودند پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دست به دعا برداشت و عرض كرد:

 

«خدايا محبوبترين مخلوقت را بفرست تا با من از اين مرغ بخورد» ناگهان ديديم على بن ابيطالب عليه‏السلام پيدا شد و با رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مشغول خوردن آن مرغ شدند.

 

اين حديث از معروف‏ترين احاديثى است كه در كتب اهل سنّت به اسناد مختلف نقل شده و به عنوان حديث «طير مشوى» معروف است.

 

طبرى در كتاب ذخائر العقبى    مى‏نويسد كه انس بن مالك مى‏گفت: مرغ طبخ شده‏اى براى پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آوردند پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بسم اللّه گفت و يك لقمه از آن را خورد و عرض كرد:

 

پروردگارا محبوبترين خلق خودت در نزد تو و من را بفرست تا با من از اين مرغ بخورد.

 

در اين موقع على بن ابيطالب عليه‏السلام در زد من فهميدم كه على بن ابيطالب عليه‏السلام پشت در است و در مى‏زند گفتم: كيست؟ گفت: على هستم. من گفتم: رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كار دارند (نمى‏توانند شما را ببينند) دوباره ديدم پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لقمه‏ى ديگرى خورد و باز همان دعا را كرد و على بن ابيطالب عليه‏السلام هم دوباره در زد من گفتم: كيست؟ على عليه‏السلام گفت: منم. باز هم به على عليه‏السلام گفتم: پيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مشغول كارى است.

 

براى مرتبه‏ى سوّم پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لقمه‏ى ديگرى برداشت و خورد و همان دعاى قبل را تكرار كرد براى بار سوّم على بن ابيطالب عليه‏السلام در زد وقتى من گفتم: كيست؟ او با صداى بلند كه رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شنيد جواب داد: منم.

 

رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: انس در را باز كن، من در را باز كردم على عليه‏السلام وارد شد، وقتى پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله چشمش به على عليه‏السلام افتاد تبسّم فرمود و گفت:

 

«خدا را شكر كه تو را قرار داد»، من در هر لقمه كه مى‏خوردم دعا مى‏كردم كه خداى تعالى محبوبترين كسانى كه نزد او و نزد من است بفرستد و با من هم غذا شود حالا مى‏بينم آن كس تو هستى.

 

على عليه‏السلام عرض كرد: به حقّ خدائى كه شما را به رسالت مبعوث كرده من سه مرتبه در زدم ولى انس مرا راه نداد و ردم كرد. پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به انس بن مالك فرمود:

 

چرا در را باز نكردى و به او جواب رد دادى.

 

انس مى‏گويد كه من گفتم: دوست داشتم يكى از انصار مى‏آمد و مشمول دعاى شما مى‏شد. پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله با تبسّم فرمودند:

 

به خاطر محبّتى كه به اقوامش دارد اين كار را كرده او را ملامت نمى‏كنيم.

 

در روايتى از على بن ابيطالب عليه‏السلام نقل شده كه فرمود: روزى بعد از نماز صبح من و پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مسجد بوديم، پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از جا برخاست من هم برخاستم و برنامه‏ى پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين بود كه وقتى مى‏خواست به جاى معيّنى برود مرا مطّلع مى‏كرد و وقتى در آن مكان زياد از معمول توقّف مى‏فرمود من مى‏رفتم تا از آن حضرت خبر بگيرم زيرا دلم نمى‏آمد كه مدّتى در فراقش بمانم، آن روز پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به من فرمود:

 

من به خانه‏ى عايشه مى‏روم آن حضرت به خانه عايشه رفتند من هم به خانه‏ى خودم يعنى خدمت حضرت فاطمه عليهاالسلام رفتم با حسن و حسينم بودم آنها به وجود من مسرور بودند. من هم به وجود آنها مسرور بودم. ولى پس از مدّتى طاقت نياوردم و نتوانستم بيشتر فراق رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را تحمّل كنم لذا از جا حركت كردم و به در خانه‏ى عايشه رفتم در را زدم، عايشه گفت: كيه؟ گفتم: من على هستم عايشه گفت: پيغمبر استراحت كرده‏اند. من برگشتم ولى با خود گفتم: پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله استراحت كرده باشند و عايشه هم در خانه باشد نه اين طور نيست لذا برگشتم و دوباره در را زدم. عايشه صدا زد كيست؟ گفتم: من على هستم عايشه گفت: پيغمبر كارى دارد، من حيا كردم ولى در جاى خود ماندم و از در زدن مكرّر خودم خجالت مى‏كشيدم ولى طاقت نداشتم كه به خانه بروم و صبر كنم لذا دوباره در را براى مرتبه‏ى سوّم محكمتر زدم. اين بار وقتى عايشه سؤال كرد:

 

 

كيست؟ و من بلند گفتم: من على هستم شنيدم كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عايشه مى‏گويد: در را براى على باز كن.

 

او هم در را باز كرد و من داخل خانه شدم.

 

پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به من فرمود: بنشين يا اباالحسن. من جريانم را براى تو بگويم يا تو جريان تأخيرت را به من مى‏گوئى گفتم: يا رسول اللّه شما بفرمائيد، به جهت اينكه فرمايشات شما بهتر است. پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

اى ابا الحسن مشغول كارى بودم ولى گرسنه‏ام بود و آن را اظهار نمى‏كردم وقتى كه وارد خانه‏ى عايشه شدم با اينكه در اينجا زياد نشستم در عين حال مثل اينكه در اين خانه هم چيزى براى خوردن پيدا نمى‏شد كه عايشه براى من حاضر كند لذا دستم را به طرف آسمان دراز كردم و از خدائى كه نزديك است و فورا جواب مى‏دهد. براى رفع گرسنگى‏ام سؤال كردم كه فورا دوستم جبرئيل بر من نازل شد و اين مرغ كه در مقابل من هست (پيغمبر با دست به آن اشاره فرمود) جبرئيل آورد و گفت: كه خداى تعالى به من وحى كرده كه اين مرغ بريان بهترين و پاكترين طعام بهشت است لذا من براى تو اى محمّد آورده‏ام.

 

من خدا را زياد شكر كردم و جبرئيل برگشت ولى دوباره من دستم را به طرف آسمان دراز كردم و گفتم: خدايا از تو مى‏خواهم كه كسى را از بندگانت كه تو او را دوست دارى و من هم او را دوست دارم و او تو را دوست داشته باشد و مرا هم دوست داشته باشد با من در خوردن اين مرغ بريان شريك گردان در همين لحظه صداى در را شنيدم و صداى بلند تو را كه به عايشه مى‏گفتى: «منم». لذا به عايشه گفتم: در را باز كن تا على وارد شود و تو داخل شدى من دائما حمد خدا را مى‏كردم تا وقتى كه تو آمدى اينجا نشستى زيرا تو خدا را دوست دارى و تو مرا دوست دارى و خدا تو را دوست دارد و من تو را دوست دارم پس اى على از اين مرغ بريان با من بخور.

 

وقتى كه من با پيغمبر از گوشت آن پرنده خورديم پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به من فرمود: يا على حالا تو براى من حرف بزن و قصّه‏ات را نقل كن. من جريان را براى پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گفتم.

 

پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عايشه فرمود:

 

تو نمى‏خواستى اين كار بشود و او در خوردن اين مرغ با من شريك گردد ولى هر چه خدا خواست انجام شد، امّا از تو مى‏پرسم اى حميرا چرا تو اين كار را نسبت به على بن ابيطالب عليه‏السلام كردى؟

 

عرض كرد: يا رسول اللّه دوست داشتم پدرم مى‏آمد با شما از اين مرغ بهشتى مى‏خورد.

 

پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

اين اوّل كينه‏توزى تو نسبت به على بن ابيطالب عليه‏السلام نيست كه انجام مى‏دهى من مى‏دانم در دلت نسبت به على بن ابيطالب عليه‏السلام چه مى‏گذرد بالاخره يك روزى تو با على عليه‏السلام جنگ مى‏كنى.

 

عايشه گفت: مگر ممكن است زنها با مردها مقاتله و جنگ كنند؟!

 

پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

اى عايشه تو با على عليه‏السلام به مقاتله بر مى‏خيزى و جنگ را آغاز مى‏كنى و جمعى از اصحاب من با تو همراهى مى‏كنند و تو را دعوت به اين كار مى‏كنند و تو را وادار مى‏كنند به او حمله كنى و در اين جنگ آنچنان شما رسوائى ببار مى‏آوريد كه اوّلين و آخرين آن را براى يكديگر نقل مى‏كنند و علامت اين كار تو كه سوار خر شيطان شده‏اى اين است كه قبل از آنكه به آن مكان جنگ برسى و به جنگ وادار شوى مبتلا به سگهاى حوأب مى‏گردى كه به تو پارس مى‏كنند و تو درخواست مى‏كنى كه برگردى و با على عليه‏السلام جنگ نكنى ولى چهل نفر از اصحابت نزد تو قسم مى‏خورند و شهادت مى‏دهند كه اينجا حوأب نيست و اينها سگهاى حوأب نمى‏باشند، سپس حركت مى‏كنى به شهرى كه اهل آن شهر از ياران تو هستند شهرى است كه مكانش دورترين زمينها به آسمان و نزديكترين زمينها به آب است (بصره) و تو بالاخره به آرزويت نخواهى رسيد و بر مى‏گردى و تو را آن روز كسى كه از مهلكه نجات دهد و با جمعى از اصحاب و معتمدانش به مدينه برگرداند همين شخص خواهد بود (و اشاره به على بن ابيطالب عليه‏السلام فرمود) او هميشه نسبت به تو خيرخواه‏تر است تا تو نسبت به او. و تو را مى‏ترسانم از آنكه بين من و تو در قيامت جدائى بيافتد زيرا هر كه را كه على از زنانم طلاق دهد و بين من و او بعد از وفات من جدائى بيندازد طلاق و جدا نمودن او صحيح و جائز است.

 

عايشه گفت: اى كاش من قبل از آنكه اين جريان اتّفاق بيفتد بميرم.

 

پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:

 

هيهات هيهات به حقّ آن كسى كه جان من در دست او است آنچه گفتم انجام خواهد شد مثل آنكه دارم آن را مى‏بينم. سپس رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به من فرمود: يا على برخيز زيرا وقت نماز ظهر شده است مى‏خواهم به بلال بگويم، كه اذان بگويد.

 

پيغمبر به مسجد تشريف برد و به بلال دستور داد اذان ظهر را بگويد، بلال هم اذان گفت و نماز بر پا شد و پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نماز خواند و من هم با آن حضرت نماز خواندم و ما مدّتى در مسجد نشستيم.

 

ممكن است اين قضيّه با حديث طير مشوى (مرغ بريانى) كه در بالا گفته شد دو قضيّه باشد كه به يكديگر شباهت داشته باشد زيرا پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در موارد مختلف، على بن ابيطالب عليه‏السلام را به عنوان كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد معرّفى كرده است.

 

«سى‏ام»

 

 

حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك صحيحين جلد 3 صفحه‏ى 126   

باسناد صحيحه و مختلفه نقل كرده كه پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در موارد مختلفى فرمود:

 

من شهر علمم على عليه‏السلام در آن شهر است و كسى كه مى‏خواهد وارد شهر شود بايد از در وارد گردد.

 

و نيز پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: من مدينه‏ى حكمتم على عليه‏السلام درب آن شهر است و كسى كه مى‏خواهد به حكمت برسد بايد از درب آن وارد شود.

 

و نيز فرمود: من شهرى هستم كه بهشت معنويّت و كمالات در ميان آن شهر است و على درب آن شهر است كسى كه مى‏خواهد وارد بهشت آنچنانى شود بايد از در آن وارد گردد.

 

و نيز پيغمبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: من شهر فقاهتم و على درب آن شهر است و كسى كه مى‏خواهد وارد به مسائل علمى و فقاهت

 

شود بايد از درب آن وارد گردد. و نيز فرمود: من خانه‏ى علمم و على درب آن خانه است.

 

و نيز فرمود: من خانه‏ى حكمتم و على درب آن خانه است كسى كه مى‏خواهد داراى حكمت باشد بايد از درب آن خانه وارد شود.