فضیلت حضرت علی علیه السلام از دیدگاه اهل سنت قسمت سوم
فضیلت حضرت علی علیه السلام از دیدگاه اهل سنت قسمت سوم
«بيست و يكم»
زرندى حنفى در كتاب نظم دررالسمطين صفحهى 113
نقل مىكند كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به على بن ابيطالب عليهالسلام فرمودند:
اى على به تو سه چيز داده شده كه به احدى حتّى به من داده نشده است. يكى آنكه تو داماد منى، ولى من اين گونه (يعنى داماد پيغمبر صلىاللهعليهوآله ) نيستم و اين چنين پدر زنى ندارم. و به تو زنى مثل فاطمهى صدّيقه عليهاالسلام دختر من، عنايت شده، ولى به من مثل او زنى عنايت نشده است.
و به تو پسرانى از صلب خودت مثل حسن و حسين عليهماالسلام عنايت شده ولى از صلب من مثل آنها به من داده نشده است. در عين حال شما از من هستيد و من از شمايم.
توضيح آنكه اگر چه حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام فرزندان پيغمبرند ولى چون فرزندان بلاواسطهى آن حضرت نيستند و در مقابل فرزندان بلاواسطه على بن ابيطالب عليهالسلام اند. خود امتيازى است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به آن اشاره مىفرمايند.
«بيست و دوّم»
گنجى شافعى در كتاب كفاية الطالب مىنويسد كه حرث بن مالك مىگويد: به مكّه رفتم، سعد بن ابى وقاص را ديدم، از او سؤال كردم كه آيا تازگى براى على بن ابيطالب عليهالسلام منقبتى شنيدهاى؟ گفت: چهار چيز براى او ديدهام كه اگر يكى از آنها براى من مىبود بهتر بود از اينكه در دنيا مثل عمر نوح را مىداشتم.
اوّل: اينكه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله وقتى سورهى برائت نازل شد ابابكر را فرستاد به طرف مشركينِ قريش و او يك شبانه روز به طرف مكّه راه رفته بود ولى بعد به على بن ابيطالب عليهالسلام فرمود:
عقب سر ابىبكر برو و سورهى برائت را از او بگير و تو آن را تبليغ كن.
على عليهالسلام خود را به ابىبكر رساند و دستور پيغمبر را عمل كرد و ابىبكر برگشت در حالى كه اشك مىريخت و به پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله عرض كرد: يا رسول اللّه آيا دربارهى من چيزى نازل شده؟ پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: نه مگر خوبى، ولى از جانب پروردگار دستور آمده كه اين سوره را جز خودم يا كسى كه از من باشد (يا فرمود: از اهل بيت من باشد) به مردم قريش تبليغ نكند.
دوّم: اينكه ما با پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مسجد بوديم و در آنجا زندگى مىكرديم ولى يك شب در بين ما صدا زد و فرمود:
همه بايد از مسجد خارج شوند (يعنى درهاى خانههايشان را به طرف مسجد ببندند) مگر آل پيغمبر و آل على.
ما هم همه بيرون رفتيم و درها را بستيم در حالى كه كفشهايمان را به زمين مىكشيديم (با ناراحتى و تأثّر خارج مىشديم) وقتى كه فرداى آن شب شد عبّاس عموى پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به محضر آن حضرت رسيد و عرض كرد: عمويت و اصحابت را از مسجد بيرون مىكنى و اين پسر را (يعنى على بن ابيطالب را) در مسجد سكونت مىدهى؟
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
من از طرف خودم شما را از مسجد خارج نكردهام و از پيش خود اين جوان را در مسجد سكونت ندادهام بلكه خداى تعالى امر كرده است كه اين كار را بكنم.
سوّم: در جنگ خيبر پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، عمر را با سعد به طرف لشكر فرستاد و آنها شكست خورده برگشتند پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
فردا پرچم را به مردى عطا مىكنم كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد.
و خيلى پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله از او تعريف كرد كه من مىترسم آنها را شمارش كنم. فردا كه شد پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، على بن ابيطالب عليهالسلام را خواست، اصحاب گفتند كه او چشم درد است ولى در عين حال او را آوردند در حالى كه چشمهاى على بن ابيطالب عليهالسلام روى هم بود. پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: چشمهايت را باز كن. على عليهالسلام عرض كرد: نمىتوانم. پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله آب دهانشان را بوسيلهى انگشتشان روى چشم على بن ابيطالب عليهالسلام ماليدند و او شفا يافت و پرچم را به دست او دادند و او فاتح خيبر شد.
چهارم: در روز غدير خم، پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود و اين مطلب را به همه رساند كه:
اى مردم آيا من به مؤمنين از خودشان اولى نيستم؟
اين كلمه را سه مرتبه فرمود همه گفتند: بله.
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
اى على نزديك بيا. على عليهالسلام نزديك آمد دستش را بلند كرد و پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله هم دستش را بلند كرد تا جائى كه من سفيدى زير بغل پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله را مشاهده مىكردم. سپس فرمود: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى او است، اين جمله را آن حضرت سه مرتبه تكرار فرمودند.
پنجم: از مناقب على عليهالسلام اين است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله سوار بر اسب سرخش شد و رفت و على عليهالسلام را گذاشت. كفّار قريش به على بن ابيطالب عليهالسلام طعن زدند و گفتند كه چون پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله سختش بوده كه على بن ابيطالب عليهالسلام را ببرد و از مصاحبت با او خوشش نمىآيد. او را گذاشته است. اين سخن به على بن ابيطالب رسيد. آن حضرت فورا خود را به پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله رساند و مهار ناقهى آن حضرت را گرفت و گفت: قريش گمان كردهاند شما كه مرا گذاشتهايد سختتان بوده كه مرا با خود ببريد و از مصاحبت با من خوشتان نمىآيد. اين را على بن ابيطالب عليهالسلام گفت و اشكش از ديدگانش جارى شد. پيغمبر صلىاللهعليهوآله غضبناك شد و در ميان مردم به طورى فرياد زد كه همه جمع شدند آن وقت فرمود:
اى مردم آيا از شما كسى هست كه براى او حسودى نباشد، سپس رو به على بن ابيطالب عليهالسلام فرمود: آيا خوشحال نمىشوى اى پسر ابيطالب كه تو براى من به منزلهى هارون براى موسى باشى الاّ اينكه بعد از من پيغمبرى نيست. على عليهالسلام عرض كرد: چرا هم از خدا راضى هستم و هم از پيغمبر خدا.
«بيست و سوّم»
خطيب خوارزمى در كتاب مناقب صفحهى 76
مىنويسد كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در روزى كه خيبر فتح شد فرمود:
يا على اگر طوائفى از امّت من آنچه را كه نصارى براى حضرت عيسى عليهالسلام گفتهاند براى تو نمىگفتند من سخنانى دربارهى تو مىگفتم كه مسلمانى بر تو عبور نكند مگر آنكه خاك پايت و زيادى آب وضويت را براى استشفاء ببرد. ولى همين براى تو بس است كه تو از منى و من از توأم، تو از من ارث مىبرى و من از تو ارث مىبرم، تو براى من به منزلهى هارون براى موسى هستى جز آنكه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود، تو بدهىها و ديون مرا ادا مىكنى و به سنّت من با دشمنان جنگ مىكنى، در آخرت تو نزديكتر از همهى مردم به من هستى.
تو روز قيامت در كنار حوض كوثر جانشين من هستى و منافقين را از حوض كوثر دور مىكنى.
تو اوّل كسى هستى كه در كنار حوض كوثر بر من وارد مىشوى.
تو اوّل كسى از امّت من هستى كه داخل بهشت مىشوى، شيعيان تو بر منبرهائى از نور سيراب، صورتها سفيد، اطراف من در بهشت هستند، من شفاعت مىكنم آنها را و در بهشت آنها همسايگان من هستند.
دشمنان تو لبتشنه در قيامت صورتهايشان مثل زغال سياه است.
يا على جنگ با تو جنگ با من است. مسالمت با تو، مسالمت با من است اظهار محبّت و اظهار صميميّت كردن آشكار به تو، اظهار محبّت و صميميّت آشكار به من است، محبّت تو را در دل نگه داشتن مثل محبّت به من است كه در دل نگه داشته شود.
تو درب علم منى، فرزندان تو فرزندان مناند، گوشت تو گوشت من است، خون تو خون من است، حقّ با تو است و حقّ به زبان تو هر وقت سخن بگوئى جارى مىشود، آنچه تو بگوئى همان حقّ است، آنچه در قلب تو و در مقابل چشم تو است و تو آن را قبول دارى حقّ است.
ايمان با گوشت و خون تو مخلوط است آنچنان كه با گوشت و خون من مخلوط است.
خداى تعالى به من امر فرموده است كه من به تو و عترت تو و دوستان تو بشارت دهم به بهشت و به دشمنان شما جهنّم را وعده بدهم، يا على وارد حوض نمىشود كسى كه دشمن تو باشد و دوستان تو در كنار حوض غيبت ندارند.
على عليهالسلام فرمود: در اين موقع من افتادم به سجده براى خداى تعالى حمد كردم بر نعمتهائى كه او به من داده است و از اسلام و قرآن اين نعمتها را فائده بردهام و خداى تعالى محبّت مرا در دل خاتم الانبياء و سيدالمرسلين انداخته است.
«بيست و چهارم
اخطب خوارزم در كتاب مناقب صفحهى 78 مىنويسد:
دو نفر نزد عمر آمدند و به او گفتند: نظر شما در طلاق كنيز چيست؟ عمر از جا برخاست و به طرف جمعيّتى كه دور يكديگر نشسته بودند و در ميان آنها يك مرد «اصلع»بود رفت و به آن مرد اصلع گفت: نظر شما دربارهى طلاق كنيز چيست؟ آن مرد گفت: «دو مرتبه است» عمر برگشت به آن دو نفر جواب داد: «دو مرتبه است» يكى از آن دو نفر گفت: ما به خدمت شما آمديم و شما خليفهى پيغمبريد و از شما سؤال كرديم شما به نزد اين مرد آمديد و از او مىپرسيد مگر خدا به شما مطالب را تعليم نمىدهد؟ عمر گفت: واى بر تو مىدانى اين مرد اصلع كيست اين على بن ابيطالب عليهالسلام است من از پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله دربارهى او شنيدم كه مىگفت: اگر آسمانها و زمين در كفهى ترازوئى گذاشته شود و ايمان على بن ابيطالب عليهالسلام در كفهى ديگر باشد ايمان على بن ابيطالب عليهالسلام رجحان پيدا مىكند.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از عمر نقل مىكند كه به حضرت على بن ابيطالب عليهالسلام خطاب كرد و گفت: به خدا قسم اگر ايمان تو با ايمان مردم روى زمين وزن شود ايمان تو رجحان پيدا مىكند.
در كتاب كنزالعمال جلد 5 صفحهى 33 و در كتاب مفتاح النجاة صفحهى 22 و كتاب روض الازهر صفحهى 100 از ابن عمر نقل مىكند كه گفت: اگر آسمانها و زمين را در يك كفهى ترازو بگذارند و ايمان على بن ابيطالب عليهالسلام را در كفهى ديگر قرار دهند ايمان على عليهالسلام رجحان پيدا مىكند.
«بيست و پنجم»
در كتاب ينابيع المودّه از ابن عبّاس نقل مىكند كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند:
اى على مَثَل تو در بين مردم مَثَل «قل هو اللّه احد» در قرآن است كسى كه «قل هو اللّه» را يك مرتبه تلاوت كند مانند اين است كه يك سوّم قرآن را تلاوت كرده و كسى كه دو مرتبه «قل هو اللّه» را بخواند مثل اين است كه دو ثلث قرآن را خوانده و كسى كه سه مرتبه «قل هو اللّه» را بخواند مثل اين است كه تمام قرآن را خوانده باشد.
همچنين تو يا على كسى كه تنها به قلبش تو را دوست بدارد يك ثلث ايمان را دارا است و كسى كه تو را به قلب و زبان دوست بدارد داراى دو ثلث ايمان است و كسى كه تو را به قلب و زبان و ابراز قدرت در كمك به تو دوست بدارد داراى همهى ايمان است.
به خدائى كه مرا به حق به پيامبرى مبعوث فرموده اگر آنچنان كه اهل آسمانها تو را دوست دارند اهل زمين هم تو را دوست مىداشتند خداى تعالى احدى از آنها را عذاب نمىكرد.
«بيست و ششم»
در كتاب فرائد السمطين از شهر بن حوشب نقل مىكند كه گفت: نزد امّ سلمه بودم ديدم مردى از امّ سلمه اجازه ورود مىگيرد و مىخواهد به منزل او وارد شود. امّ سلمه پرسيد: تو كيستى؟ او گفت: من ابوثابت خدمتگزار على بن ابيطالبم. امّ سلمه فرمود: مرحبا به تو داخل شو. ابو ثابت داخل خانه شد و امّ سلمه به او مرحبا گفت و احوالش را پرسيد و ضمنا به او گفت: اى ابوثابت در زمانى كه ارواح پرواز مىكنند روح تو به كجا پرواز مىكند؟ ابوثابت گفت: پشت سر على بن ابيطالب عليهالسلام خواهد رفت امّ سلمه گفت: موفّقى، به خدائى كه جانم در دست قدرت او است از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود:
على با حقّ و قرآن است و حقّ و قرآن با على است اين دو هرگز از يكديگر جدا نمىشوند تا آنكه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.
«بيست و هفتم»
در كتاب كواكب الدريّة جلد 1 صفحهى 39
نقل كرده كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
على با قرآن است و قرآن با على است.
و نيز در كتاب مجمع الزوائد جلد 9 صفحهى 134
از امّ سلمه نقل كرده كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
على عليهالسلام با راستى و درستى است و حقّ با على عليهالسلام است اينها از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.
«بيست و هشتم»
در كتاب اسد الغابه جلد 4 صفحهى 31 صنابجى كه از روات اهل سنّت است از على بن ابيطالب عليهالسلام نقل مىكند كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند:
اى على تو به منزلهى كعبه هستى به سوى تو مىآيند ولى تو به سوى مردم نمىروى.
بنابراين اگر مسلمانها به دنبال تو براى خلافت آمدند و تسليم تو شدند از آنها قبول كن و اگر نيامدند تو به طرف آنها نرو تا بيايند.
«بيست و نهم»
در كتاب صحيح ترمذى جلد 13 صفحهى 170
از انس بن مالك نقل شده كه گفت: در مقابل پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله مرغى طبخ شده گذاشته بودند پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله دست به دعا برداشت و عرض كرد:
«خدايا محبوبترين مخلوقت را بفرست تا با من از اين مرغ بخورد» ناگهان ديديم على بن ابيطالب عليهالسلام پيدا شد و با رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مشغول خوردن آن مرغ شدند.
اين حديث از معروفترين احاديثى است كه در كتب اهل سنّت به اسناد مختلف نقل شده و به عنوان حديث «طير مشوى» معروف است.
طبرى در كتاب ذخائر العقبى مىنويسد كه انس بن مالك مىگفت: مرغ طبخ شدهاى براى پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله آوردند پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله بسم اللّه گفت و يك لقمه از آن را خورد و عرض كرد:
پروردگارا محبوبترين خلق خودت در نزد تو و من را بفرست تا با من از اين مرغ بخورد.
در اين موقع على بن ابيطالب عليهالسلام در زد من فهميدم كه على بن ابيطالب عليهالسلام پشت در است و در مىزند گفتم: كيست؟ گفت: على هستم. من گفتم: رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كار دارند (نمىتوانند شما را ببينند) دوباره ديدم پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله لقمهى ديگرى خورد و باز همان دعا را كرد و على بن ابيطالب عليهالسلام هم دوباره در زد من گفتم: كيست؟ على عليهالسلام گفت: منم. باز هم به على عليهالسلام گفتم: پيغمبر صلىاللهعليهوآله مشغول كارى است.
براى مرتبهى سوّم پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله لقمهى ديگرى برداشت و خورد و همان دعاى قبل را تكرار كرد براى بار سوّم على بن ابيطالب عليهالسلام در زد وقتى من گفتم: كيست؟ او با صداى بلند كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله شنيد جواب داد: منم.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: انس در را باز كن، من در را باز كردم على عليهالسلام وارد شد، وقتى پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله چشمش به على عليهالسلام افتاد تبسّم فرمود و گفت:
«خدا را شكر كه تو را قرار داد»، من در هر لقمه كه مىخوردم دعا مىكردم كه خداى تعالى محبوبترين كسانى كه نزد او و نزد من است بفرستد و با من هم غذا شود حالا مىبينم آن كس تو هستى.
على عليهالسلام عرض كرد: به حقّ خدائى كه شما را به رسالت مبعوث كرده من سه مرتبه در زدم ولى انس مرا راه نداد و ردم كرد. پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به انس بن مالك فرمود:
چرا در را باز نكردى و به او جواب رد دادى.
انس مىگويد كه من گفتم: دوست داشتم يكى از انصار مىآمد و مشمول دعاى شما مىشد. پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله با تبسّم فرمودند:
به خاطر محبّتى كه به اقوامش دارد اين كار را كرده او را ملامت نمىكنيم.
در روايتى از على بن ابيطالب عليهالسلام نقل شده كه فرمود: روزى بعد از نماز صبح من و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مسجد بوديم، پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله از جا برخاست من هم برخاستم و برنامهى پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله اين بود كه وقتى مىخواست به جاى معيّنى برود مرا مطّلع مىكرد و وقتى در آن مكان زياد از معمول توقّف مىفرمود من مىرفتم تا از آن حضرت خبر بگيرم زيرا دلم نمىآمد كه مدّتى در فراقش بمانم، آن روز پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به من فرمود:
من به خانهى عايشه مىروم آن حضرت به خانه عايشه رفتند من هم به خانهى خودم يعنى خدمت حضرت فاطمه عليهاالسلام رفتم با حسن و حسينم بودم آنها به وجود من مسرور بودند. من هم به وجود آنها مسرور بودم. ولى پس از مدّتى طاقت نياوردم و نتوانستم بيشتر فراق رسول اكرم صلىاللهعليهوآله را تحمّل كنم لذا از جا حركت كردم و به در خانهى عايشه رفتم در را زدم، عايشه گفت: كيه؟ گفتم: من على هستم عايشه گفت: پيغمبر استراحت كردهاند. من برگشتم ولى با خود گفتم: پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله استراحت كرده باشند و عايشه هم در خانه باشد نه اين طور نيست لذا برگشتم و دوباره در را زدم. عايشه صدا زد كيست؟ گفتم: من على هستم عايشه گفت: پيغمبر كارى دارد، من حيا كردم ولى در جاى خود ماندم و از در زدن مكرّر خودم خجالت مىكشيدم ولى طاقت نداشتم كه به خانه بروم و صبر كنم لذا دوباره در را براى مرتبهى سوّم محكمتر زدم. اين بار وقتى عايشه سؤال كرد:
كيست؟ و من بلند گفتم: من على هستم شنيدم كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عايشه مىگويد: در را براى على باز كن.
او هم در را باز كرد و من داخل خانه شدم.
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به من فرمود: بنشين يا اباالحسن. من جريانم را براى تو بگويم يا تو جريان تأخيرت را به من مىگوئى گفتم: يا رسول اللّه شما بفرمائيد، به جهت اينكه فرمايشات شما بهتر است. پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
اى ابا الحسن مشغول كارى بودم ولى گرسنهام بود و آن را اظهار نمىكردم وقتى كه وارد خانهى عايشه شدم با اينكه در اينجا زياد نشستم در عين حال مثل اينكه در اين خانه هم چيزى براى خوردن پيدا نمىشد كه عايشه براى من حاضر كند لذا دستم را به طرف آسمان دراز كردم و از خدائى كه نزديك است و فورا جواب مىدهد. براى رفع گرسنگىام سؤال كردم كه فورا دوستم جبرئيل بر من نازل شد و اين مرغ كه در مقابل من هست (پيغمبر با دست به آن اشاره فرمود) جبرئيل آورد و گفت: كه خداى تعالى به من وحى كرده كه اين مرغ بريان بهترين و پاكترين طعام بهشت است لذا من براى تو اى محمّد آوردهام.
من خدا را زياد شكر كردم و جبرئيل برگشت ولى دوباره من دستم را به طرف آسمان دراز كردم و گفتم: خدايا از تو مىخواهم كه كسى را از بندگانت كه تو او را دوست دارى و من هم او را دوست دارم و او تو را دوست داشته باشد و مرا هم دوست داشته باشد با من در خوردن اين مرغ بريان شريك گردان در همين لحظه صداى در را شنيدم و صداى بلند تو را كه به عايشه مىگفتى: «منم». لذا به عايشه گفتم: در را باز كن تا على وارد شود و تو داخل شدى من دائما حمد خدا را مىكردم تا وقتى كه تو آمدى اينجا نشستى زيرا تو خدا را دوست دارى و تو مرا دوست دارى و خدا تو را دوست دارد و من تو را دوست دارم پس اى على از اين مرغ بريان با من بخور.
وقتى كه من با پيغمبر از گوشت آن پرنده خورديم پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به من فرمود: يا على حالا تو براى من حرف بزن و قصّهات را نقل كن. من جريان را براى پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله گفتم.
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله به عايشه فرمود:
تو نمىخواستى اين كار بشود و او در خوردن اين مرغ با من شريك گردد ولى هر چه خدا خواست انجام شد، امّا از تو مىپرسم اى حميرا چرا تو اين كار را نسبت به على بن ابيطالب عليهالسلام كردى؟
عرض كرد: يا رسول اللّه دوست داشتم پدرم مىآمد با شما از اين مرغ بهشتى مىخورد.
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
اين اوّل كينهتوزى تو نسبت به على بن ابيطالب عليهالسلام نيست كه انجام مىدهى من مىدانم در دلت نسبت به على بن ابيطالب عليهالسلام چه مىگذرد بالاخره يك روزى تو با على عليهالسلام جنگ مىكنى.
عايشه گفت: مگر ممكن است زنها با مردها مقاتله و جنگ كنند؟!
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
اى عايشه تو با على عليهالسلام به مقاتله بر مىخيزى و جنگ را آغاز مىكنى و جمعى از اصحاب من با تو همراهى مىكنند و تو را دعوت به اين كار مىكنند و تو را وادار مىكنند به او حمله كنى و در اين جنگ آنچنان شما رسوائى ببار مىآوريد كه اوّلين و آخرين آن را براى يكديگر نقل مىكنند و علامت اين كار تو كه سوار خر شيطان شدهاى اين است كه قبل از آنكه به آن مكان جنگ برسى و به جنگ وادار شوى مبتلا به سگهاى حوأب مىگردى كه به تو پارس مىكنند و تو درخواست مىكنى كه برگردى و با على عليهالسلام جنگ نكنى ولى چهل نفر از اصحابت نزد تو قسم مىخورند و شهادت مىدهند كه اينجا حوأب نيست و اينها سگهاى حوأب نمىباشند، سپس حركت مىكنى به شهرى كه اهل آن شهر از ياران تو هستند شهرى است كه مكانش دورترين زمينها به آسمان و نزديكترين زمينها به آب است (بصره) و تو بالاخره به آرزويت نخواهى رسيد و بر مىگردى و تو را آن روز كسى كه از مهلكه نجات دهد و با جمعى از اصحاب و معتمدانش به مدينه برگرداند همين شخص خواهد بود (و اشاره به على بن ابيطالب عليهالسلام فرمود) او هميشه نسبت به تو خيرخواهتر است تا تو نسبت به او. و تو را مىترسانم از آنكه بين من و تو در قيامت جدائى بيافتد زيرا هر كه را كه على از زنانم طلاق دهد و بين من و او بعد از وفات من جدائى بيندازد طلاق و جدا نمودن او صحيح و جائز است.
عايشه گفت: اى كاش من قبل از آنكه اين جريان اتّفاق بيفتد بميرم.
پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود:
هيهات هيهات به حقّ آن كسى كه جان من در دست او است آنچه گفتم انجام خواهد شد مثل آنكه دارم آن را مىبينم. سپس رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به من فرمود: يا على برخيز زيرا وقت نماز ظهر شده است مىخواهم به بلال بگويم، كه اذان بگويد.
پيغمبر به مسجد تشريف برد و به بلال دستور داد اذان ظهر را بگويد، بلال هم اذان گفت و نماز بر پا شد و پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله نماز خواند و من هم با آن حضرت نماز خواندم و ما مدّتى در مسجد نشستيم.
ممكن است اين قضيّه با حديث طير مشوى (مرغ بريانى) كه در بالا گفته شد دو قضيّه باشد كه به يكديگر شباهت داشته باشد زيرا پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در موارد مختلف، على بن ابيطالب عليهالسلام را به عنوان كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد معرّفى كرده است.
«سىام»
حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك صحيحين جلد 3 صفحهى 126
باسناد صحيحه و مختلفه نقل كرده كه پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله در موارد مختلفى فرمود:
من شهر علمم على عليهالسلام در آن شهر است و كسى كه مىخواهد وارد شهر شود بايد از در وارد گردد.
و نيز پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: من مدينهى حكمتم على عليهالسلام درب آن شهر است و كسى كه مىخواهد به حكمت برسد بايد از درب آن وارد شود.
و نيز فرمود: من شهرى هستم كه بهشت معنويّت و كمالات در ميان آن شهر است و على درب آن شهر است كسى كه مىخواهد وارد بهشت آنچنانى شود بايد از در آن وارد گردد.
و نيز پيغمبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: من شهر فقاهتم و على درب آن شهر است و كسى كه مىخواهد وارد به مسائل علمى و فقاهت
شود بايد از درب آن وارد گردد. و نيز فرمود: من خانهى علمم و على درب آن خانه است.
و نيز فرمود: من خانهى حكمتم و على درب آن خانه است كسى كه مىخواهد داراى حكمت باشد بايد از درب آن خانه وارد شود.
راه فاطمه ( علیها السلام ) که همان صراط مستقیم دین است همان چیزی که ما هر روز در نمازهایمان از خداوند متعال درخواست می کنیم با امید اینکه خداوند همه ما را در صراط مستقیم دین قرار دهدبنابراین ما تلاش خواهیم نمود تا از مطالبی که منطبق بر صراط مستقیم هستند استفاده نماییم و برای این منظور از کتب ارزشمند و گرانبهای استاد معظم حضرت آیت الله سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی ) و همچنین بیانات و سخنرانی های ایشان که به حق مدافع صراط مستقیم و بیان کننده حقایق پاک و زلال خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام هستند استفاده خواهیم نمود .